بازسازی گذشته: پرونده ایران – تحلیل
هرچند هم مورخان و هم دانشمندان علوم سیاسی به درک جوامع بشری و گذشتههای آنها علاقهمندند، اما این کار را از زوایای اساسی متفاوتی انجام میدهند. مورخان بر روایت رویدادها بر اساس اسناد باقیمانده — مانند وقایعنامهها، نامهها، آثار تاریخی و اسناد رسمی — تمرکز دارند و هدفشان ساختن تصویری منسجم از آنچه رخ داده است. در مقابل، دانشمندان علوم علمی رویکردی تحلیلیتر به گذشته دارند. آنان ساختارها، روابط، ایدئولوژیها و شرایط اقتصادی-اجتماعی را بررسی میکنند تا نیروهایی را بازسازی نمایند که نتایج تاریخی را ممکن ساختهاند، حتی زمانی که اسناد و مدارک کمیاب، جانبدارانه یا عمداً تحریف شده باشند (موسس و کنوتسن، ۲۰۱۲).
این تمایز هنگام بررسی تاریخ ایران که همچنان به شدت از نظر تحلیلهای دانشگاهی مدرن مغفول مانده است، حیاتی میباشد. با وجود تمدن کهن و میراث غنی ایران، روایت تاریخی این کشور مملو از شکافهای بزرگ، دورههای کاوشنشده و وقایعنامههایی است که بدون نقد پذیرفته شدهاند (یارشاطر، ۱۹۷۵). بخش عمدهای از آنچه که به عنوان «تاریخ» در نظر گرفته میشود، از طریق دستنوشتههایی به نسلهای بعد منتقل شده که به طور جدی از نظر دقت، انسجام درونی، تبلیغات سیاسی یا سوگیری مذهبی مورد بررسی قرار نگرفتهاند (دنیل، ۱۹۷۹).
این منابع عمدتاً توسط روحانیون، مورخین درباری، یا عالمان بعدی تولید شدهاند که در چارچوبهای ایدئولوژیک خاص—زرتشتی، اسلامی یا ملیگرایانه—فعالیت میکردهاند و هر یک برنامهها و حذفیات خود را داشتهاند. در نتیجه، تجربه زیسته مردم عادی، منطق درونی جنبشهای مردمی، و ماهیت واقعی چهرههای تحولآفرینی مانند بهزادان (ابومسلم خراسانی) در پشت لایههایی از افسانه، تحریف یا حذف پنهان مانده است (کندی، ۲۰۰۴).
در اینجاست که نقش دانشمند علوم سیاسی حیاتی میشود. بر خلاف مورخان که ممکن است تحلیل خود را به متون بازمانده محدود کنند، دانشمندان علوم سیاسی تلاش میکنند تا واقعیتهای زیربنایی اجتماعی، سیاسی و اقتصادی را بازسازی نمایند — حتی زمانی که اسناد و مدارک ناقص یا مخدوش هستند (موسس و کنوتسن، ۲۰۱۲).
با پرسشهایی از این قبیل: قدرت در دست چه کسانی بود؟ ساختار اقتصادی چگونه بود؟ چه کسانی سود میبردند؟ و چه کسانی به حاشیه رانده شده بودند؟ — دانشمند علوم سیاسی شروع به بازسازی تصویری از حقیقت محتمل میکند که بر اساس تحلیل عقلانی استوار است، نه روایتِ به ارث رسیده.
این روش به پژوهشگران امکان میدهد تا سکوتهای تاریخی را اصلاح کنند. برای مثال، اگر هیچ سند مکتوبی از قیامهای دهقانی، فرقههای حاشیهنشین یا گروههای قومی غیرحاکم باقی نمانده باشد، علوم سیاسی ابزارهایی برای استنباط نقش آنها بر اساس الگوهای شکلگیری دولت، بحرانهای مشروعیت و مقاومت فراهم میکند (اسکوکپل، ۱۹۷۹).
در بستر تاریخ ایران، این نوع تحلیل از فوریت ویژهای برخوردار است. برای بیش از یک هزاره، تغییرات قدرت—از هخامنشیان تا ساسانیان، از فتوحات اسلامی تا صفویه و فراتر از آن—همواره با بازنویسی یا حذف عمدی گذشته برای همخوانی با ایدئولوژی حاکم جدید همراه بوده است. اسطورههایی مانند پادشاهی الهی، برتری فرقهای یا تمدنی غالباً بر حقیقت تجربی ارجحیت داده شدهاند (کورت، ۲۰۰۷).
بنابراین، تاریخ ایران را نمیتوان صرفاً از طریق اسناد تاریخی درک کرد. این تاریخ باید به شکلی عقلانی بازسازی شود، و این وظیفه به طور مستقیم بر دوش دانشمندان علوم سیاسی است که کارشان زدودن اجتنابناپذیری و بازسازی منطق اجتماعی-سیاسی دگرگونی و مقاومت است (دنیل، ۱۹۷۹؛ یارشاطر، ۱۹۷۵).
در نتیجه، مورخان ممکن است به ما بگویند که چه رویدادهایی رخ داده است. اما دانشمندان علوم سیاسی میپرسند چرا و چگونه این رویدادها رخ دادهاند و آیا این روایت با عقل سلیم سازگار است یا خیر. در کشوری مانند ایران، که حافظه تاریخی اغلب توسط قدرت تحریف شده، دانشمندان علوم سیاسی راهی به سوی حقایق محتمل پیش پای ما میگذارند تا شاید گذشته را واضحتر و حال را عادلانهتر درک کنیم.

انقلاب بهزادان (ابومسلم): زایش دوباره ایران با مهر و دادگری
از دیدگاه تاریخی نادرست — و از نگر فلسفی محدودکننده — است که انقلاب میانه سده هشتم میلادی را «انقلاب عباسی» بنامیم. آنچه رخ داد، پیروزی یک خاندان عرب بر خاندانی دیگر نبود، بلکه دگرگونی تمدنی تمامعیار بود که توسط عیاران، به رهبری بهزادان پسر ونداد (ابومسلم)، و ریشهدار در ارزشهای مهر و دادگری، نه در مشروعیت قبیلهای به پیش برده شد(کندی، ۲۰۰۴؛ دنیل، ۱۹۷۹).
هویت راستین انقلاب: عیاران، نه عباسیان
بهزادان (ابومسلم) که هنگام آغاز رسالتش در خراسان به احتمال زیاد بیش از شانزده بهار نداشت، نه فرستاده خاندان عباسی و نه فرماندهی نظامی بود. او صدای ایران بیدارشونده بود، نسلی که هم سلسله مراتب طبقاتی ساسانی و هم حکومت تبعیضآمیز امویان را رد میکرد (کندی، ۲۰۰۴؛ دنیل، ۱۹۷۹).
در سدههای پایانی امپراتوری ساسانی، این نظام به ساختاری ستمگرانه فروکاسته بود که در آن موبدان، جنگاوران، دبیران و تودهی مردم به شدت از یکدیگر جدا بوده و تحرک اجتماعی تقریباً ناممکن بود. مغان به طبقهای خودکامه تبدیل شده و از مردم گسسته بودند (بویس، ۲۰۰۱).
امویان نیز هرچند به نام اسلام حکومت میکردند، در عمل دولتی نژادپرست با محوریت عرب بودند و مسلمانان ایرانی (موالی) را شهروندانی درجه دوم میدانستند. حکمرانی آنان در عمل سکولار و ذاتاً استثماری بود و بیش از آنکه بر عدالت تکیه کند، بر مالیاتستانی و سلطه متمرکز بود (کندی، ۲۰۰۴).
آنچه بهزادان (ابومسلم) انجام داد، شگفتانگیز بود: او زرتشتیان، مسیحیان، یهودیان و مسلمانان تازهاسلامآورده را تحت دیدگاه مشترک برابری متحد کرد و الهام خود را هم از مهر – که همان اصل کهن ایرانی دادگری و اخلاق جمعی است – و هم از آرمان برابریطلبی اسلامی که هنوز به طور واقعی محقق نشده بود، گرفت (کندی، ۲۰۰۴؛ دنیل، ۱۹۷۹).
او این الهام را از پیوندش با عیاران گرفت، برادری گسترده، با ساختاری غیرمتمرکز از رزمآوران و مصلحان اجتماعی که نسلها به عنوان مدافعان ضعفا، برقرارکنندگان شرافت و پاسداران مقاومت اخلاقی عمل کرده بودند (یارشاطر، ۱۹۷۵).
رهبری استراتژیک و ائتلافسازی
بهزادان (ابومسلم) حکمرانی خود را با تکیه بر فرقهگرایی یا جبر تحمیل نکرد. در عوض، به ائتلافسازی استراتژیک پرداخت. انتخاب کرد که از خاندان عباسی حمایت کند نه به دلیل قدرتشان، بلکه به دلیل ضعفشان — آنان خاندانی نمادین از خویشاوندان پیامبر و بدون هیچ قدرت نظامی قابل توجه یا پایگاه مردمی منطقهای بودند(کندی، ۲۰۰۴).
با برکشیدن آنان، او:
– از تحریک جناحهای رقیب (مانند علویان) اجتناب کرد؛
– تضمین کرد که قدرت واقعی نزد خود جنبش باقی بماند؛
– یک نماد وحدتبخش ایجاد کرد که جامعههای مختلف بتوانند حول آن گرد آیند.

انقلاب به مثابه زایش دوباره ایران
این یک انقلاب عربی نبود. این، زایش دوباره ایران بود — اما ایرانی نو، نه بازگشت به نظم کهنه ساسانی. جامعهای بود بازتعریف شده: بدون سلسله مراتب طبقاتی، بدون انحصار روحانیون، بدون برتری قومی، تنها با اصل مهر به عنوان بنیان اخلاقی و سیاسی (کندی، ۲۰۰۴؛ دنیل، ۱۹۷۹).
حتی پس از ترور بهزادان به دست مأمون عباسی، آرمان او تنها رشدی فزاینده یافت. عباسیان، علیرغم طراحی قتل او، نتوانستند میراثش را از بین ببرند. برعکس، آنان در نظام اداری و فرهنگ خود، بیشتر ایرانی شدند (کندی، ۲۰۰۴).
کوروش، بهزادان و میراث مهر
تحلیل تطبیقی سیاسی از نوزایی ایران
در سراسر تاریخ ایران، یک نیروی تمدنی مکرراً ظهور نظمهای سیاسی عدالتمحور را شکل داده است: فلسفه مهر. این مفهوم که ریشه در اندیشه ایرانی باستان دارد، نمایانگر مجموعهای از ارزشهای اخلاقی — از جمله مهربانی، دادگری، وحدت و مسئولیتپذیری اجتماعی — است. دو چهره محوری این سنت را تجسم میبخشند: کوروش بزرگ، بنیانگذار شاهنشاهی هخامنشی در سده ششم پیش از میلاد، و بهزادان (ابومسلم)، رهبر انقلابی سده هشتم میلادی که حکومت امویان را سرنگون کرد. اگرچه این دو با فاصلهای بیش از یک هزاره از یکدیگر جدا میشوند، اما روشها، اصول و میراث آنان نشان میدهد که چگونه مهر میتواند به عنوان نیرویی بنیادین در بازسازی هویت ایرانی و ارائه مدلی فراگیر برای حکمرانی عمل کند.
کوروش بزرگ: بنیانگذاری از طریق شمولگرایی
کوروش (۵۵۹-۵۳۰ پ.م) از انشان برخاست — دولتی تابع شاهنشاهی ماد — بدون تضمینی از سوی قدرت. با این حال در سال ۵۵۰ پ.م، پدربزرگش ایشتوویگو را سرنگون کرد و مادها و پارسها را متحد ساخت. نبوغ سیاسی او نه تنها نظامی، بلکه اخلاقی بود. به جای حکومت از طریق سلطه، کوروش ائتلافهایی فرافرهنگی ساخت و احترام بابلیها، لیدیاییها و یهودیان را به دست آورد. تصرف بابیلون (بابل) توسط او در سال ۵۳۹ پ.م، اقدامی صلحآمیز و رهاییبخش بود: استوانه کوروش بازسازی معابد و بازگرداندن تبعیدیها را ثبت کرده است— اقداماتی که در کتاب مقدس عبری و پژوهشهای مدرن به عنوان اشکال نخستین حقوق بشر ستوده شدهاند (کورت، ۲۰۰۷).
دیدگاه او از امپراتوری، فراگیر و مبتنی بر مدیریت کارآمد بود که بر پایه خودمختاری مناطق، حاکمیت قانون و احترام به گوناگونی اقوام و ادیان استوار شده بود — نظامی که در زمان خود بیسابقه بود. این، تجلی مهر در عمل بود: شکلی از رهبری که ترس را با کرامت، و امپراتوریِ صرف را با همزیستی جایگزین کرد. تاریخنگاران یونانی مانند گزنفون از او به عنوان فرمانروایی آرمانی ستایش کردند (کوروپدیا)، و ایرانیان او را «پدر ملت» خواندند. نظام هخامنشی که او بنیان نهاد، بیش از دو سده پایدار ماند و زیرساختهای یکی از نخستین امپراتوریهای چندفرهنگی جهان را فراهم ساخت.
انقلاب مهر: بهزادان (ابومسلم)
اکنون به ایران سده هشتم میلادی تحت خلافت اموی میرویم. اگرچه نظام طبقاتی ساسانی یک سده پیش از هم پاشیده بود، اشرافیت جدید عربی اشکال مشابهی از طرد اجتماعی را بازتولید کرده و مسلمانان ایرانی را شهروندان درجه دوم میدانستند. در این بستر بود که بهزادان پسر ونداد — که بیشتر با نام ابومسلم خراسانی شناخته میشود — ظهور کرد. او در سنین نوجوانی و در حدود ۱۶ سالگی به چهرهای پیشرو در جنبش مقاومت متمرکز در خراسان تبدیل شد، منطقهای که آمیزهای پویا از ایرانیان، عربها و اقوام آسیای میانه را در خود جای داده بود.
برخلاف روایتهای تاریخی رسمی که انقلاب عباسی را رویدادی عربمحور و جانشینیمحور تصویر میکنند، واقعیت این بود که این قیام، جنبشی ایرانیمحور بود که توسط بهزادان و عیاران — یک برادری نیمهسری که ریشه در اخلاق ایرانی پیش از اسلام و آیینهای رزمیِ عدالتمحور داشت — سازماندهی شد. این شبکهها به آرمانهای مهر — که شامل مقاومتِ مبتنی بر شفقت در برابر ستم، حمایت از ستمدیدگان و وحدت جامعهای میشد — وفادار بودند.
انقلاب بهزادان، زرتشتیان، یهودیان، مسیحیان و مسلمانان تازهاسلامآورده را متحد ساخت و پلتفرمی اجتماعی-سیاسی مبتنی بر برابری، کرامت و مقاومت در برابر قبیلهگرایی عربی و سلطه روحانیون ارائه داد. رهبری او چنان اثرگذار بود که تا سال ۷۵۰ میلادی، دودمان اموی سقوط کرد. اما این عباسیان نبودند که این پیروزی را آفریدند — آنان تنها وارث آن شدند. بهزادان که عمداً مدعی ضعیفی (عباسیان) را برای نماد مشروعیت بدون تقویت ستمگری برگزیده بود، در سال ۷۵۵ میلادی توسط خلیفه المنصور — که از محبوبیت او هراس داشت — به قتل رسید.
اما مرگ بهزادان جنبش را پایان نداد — بلکه آن را تعمیق بخشید. در سراسر ایران، قیامها به نام او فزونی یافت. موبدان زرتشتی مانند سنباد، رهبران مردمی مانند المقنع و شورشیان بعدی همچون بابک خرمدین، همگی خود را ادامهدهنده راه یا وفادار به آرمان بهزادان خواندند که گویای تأثیر ماندگار فرهنگی و سیاسی مهر به عنوان ارزشی انقلابی است (دنیل، ۱۹۷۹).
اشتراکات راهبردی و همنماییهای تمدنی: شباهتهای میان کوروش و بهزادان قابل تأمل است
-خااستگاههای غیرمنتظره: هر دو کار خود را به عنوان بازیگران حاشیهای عرصه سیاست آغاز کردند. کوروش از یک پادشاهی کوچک برخاست و بهزادان از استانی پیرامونی و بدون هیچ عنوان اشرافی ظهور کرد.
-ائتلافسازی: کوروش مادها و پارسها را متحد کرد و بهزادان اقلیتهای قومی و مذهبی را گرد هم آورد. هر دو با تکیه بر عدالت — و نه فتح — اتحادهایی گسترده ساختند.
-مهر به مثابه حکمرانی: هر دو، برتری طبقاتی، قبیلهای یا حق الهی را رد کردند. رهبری آنان بر پایه کرامت برای مردم، مدارا با گوناگونی و فروتنی راهبردی استوار بود.
-میراث ماندگار: علیرغم درگذشتشان، اندیشهشان پایدار ماند. مدل اداری کوروش بر امپراتوریهای بعدی (از جمله روم و خلفای نخستین اسلامی) تأثیر گذاشت. انقلاب بهزادان، بذر عصر طلایی فکری و فرهنگی اسلام را کاشت، بهویژه تحت تأثیر دیوانسالاران و اندیشمندان ایرانی که بغداد عباسی را شکل دادند.
مهر به عنوان الگوی سیاسی آینده
درسهای کوروش و بهزادان به گذشته محدود نمیشود.مهر همچون فلسفهای زنده — سکولار اما عمیقاً اخلاقی — باقی مانده که توانایی راهبری احیای سیاسی و مدنی را دارد. برخلاف نظامهای مبتنی بر دگمهای مذهبی یا انحصار قومی، مهر بر شمولگرایی، مشارکت و رهبری اخلاقی استوار است. تصادفی نیست که هر دو رهبر در لحظات افول امپراتوریها به موفقیت رسیدند. پیروزیهای آنان الگویی سیاسی برای بازسازی پسافروپاشی ارائه میدهد: هنگامی که استبداد فرو میپاشد، تنها ائتلافهای فراگیر، اخلاقمحور و ریشهدار در بافت محلی میتوانند مرکزیت جدیدی ایجاد کنند.
برای ایران امروز — و برای منطقه گستردهتر غرب آسیا و شمال آفریقا — راه پیش رو شاید در لیبرالیسم غربی یا تئوکراسی نهفته نباشد، بلکه در احیای مهر باشد: رویکرد حکمرانیای که در فرهنگ این سرزمین ریشه دارد، در تاریخ آزموده شده و بر پایه شفقت، همکاری و کرامت استوار است. مقاومت جوانمحور در ایران مدرن، با خواستههایش برای عدالت، برابری جنسیتی و آزادی سیاسی، بازتابی از ارزش هر دو چهره — کوروش و بهزادان — است. این نه گسست از سنت، که بازگشت به اصیلترین میراث سیاسی ایران است.
کوروش و بهزادان همچون ستونهای استوار در معماری اندیشه سیاسی ایران ایستادهاند. هر دو، روح مهر را برای درهم شکستن نظامهای ستمگر، متحد ساختن مردمان گوناگون و بنای دیدگاههای پایدار عدالت به کار بستند. روایت زندگی آنان، افسانه جبرگرایی در تاریخ را به چالش میکشد و اثبات میکند که افزایش امید میتواند از رهگذر رهبری اخلاقی و ائتلافهای فراگیر به پیروزی دست یابد.
امروز که ایران یکبار دیگر در چهارراه تمدنیاش ایستاده است، میراث مهر بیش از هرچیزی الهامبخشی میکند — نقشه راه ارائه میدهد. آینده ایران شاید نه در بازیابی امپراتوریهای ازدسترفته، که در بازپسگیریِ آن عنصر اخلاقی نهفته باشد که روزی به یک شاهزاده جوان و یک انقلابی نوجوان اجازه داد مسیر تاریخ را دگرگون کنند.
کوروش و بهزادان به عنوان ستونهای معماری اندیشه سیاسی ایران پابرجا هستند. هر دو، روح مهر را برای درهم شکستن نظامهای ستمگر، متحد ساختن مردمان گوناگون و ساختن دیدگاههای ماندگار عدالت به کار گرفتند. داستانشان افسانه جبرگرایی در تاریخ را به چالش میکشد و ثابت میکند که امید میتواند از طریق رهبری اخلاقی و ائتلافهای فراگیر به پیروزی برسد.